سلام دوستان عزیز این آهنگ زیبای داریوش عزیز رو به یاد پدر عزیزم که به تازگی
از دست دادم تو وب گذاشتم
روحش شاد
چشم من بیا منو یاری بکن … گونه هام خشکیده شد کاری بکن
غیر گریه مگه کاری میش کرد … کاری از ما نمی یاد زاری بکن
اون که رفته دیگه هیچوقت نمی یاد… تا قیامت دل من گریه می خواد
هر چی دریا رو زمین داره خدا … با تموم ابرای آسمونا
کاشکی می داد همه رو به چشم من … تا چشام به حال من گریه کنن
اون که رفته دیگه هیچوقت نمی یاد… تا قیامت دل من گریه می خواد
قصهء گذشته های خوب من … خیلی زود مثل یه خواب تموم شدن
حالا باید سر رو زانو بذارم … تا قیامت اشک حسرت ببارم
دل هیشکی مث من غم نداره … مث من غربت و ماتم نداره
حالا که گریه دوای دردمه … چرا چشمم اشک شو کم می یاره
خورشید روشن ما رو دزدیدن … زیر اون ابرای سنگین کشیدن
همه جا رنگ سیاه ماتمه … فرصت موندنمون خیلی کمه
اون که رفته دیگه هیچوقت نمی یاد… تا قیامت دل من گریه می خواد
سرنوشت چشاش کوره نمی بینه … زخم خنجرش می مونه تو سینه
لب بسته، سینهء غرق به خون … قصهء موندن آدم همینه
اون که رفته دیگه هیچوقت نمی یاد… تا قیامت دل من گریه می خواد
+ نوشته شده در شنبه شانزدهم مهر 1390ساعت 0:52  توسط پدرام
|
پروردگارم ،مهربان من
از دوزخ این بهشت، رهایی ام بخش!
در اینجا هر درختی مرا قامت دشنامی است
و هر زمزمه ای بانگ عزایی
و هر چشم اندازی سکوت گنگ و بی حاصلی ...
در هراس دم می زنم
در بی قراری زندگی می کنم
و بهشت تو برای من بیهودگی رنگینی است
من در این بهشت ،
همچون تو در انبوه آفریده های رنگارنگت تنهایم.
"تو قلب بیگانه را می شناسی ، که خود در سرزمین وجود بیگانه بودی"
"کسی را برایم بیافرین تا در او بیارامم"
دردم ، درد "بی کسی" بود
دکتر شریعتی
+ نوشته شده در یکشنبه بیستم شهریور 1390ساعت 0:9  توسط پدرام
|
>>> شهر غم<<<
خسته و دربه در شهر غمم
شبم از هرچي شبه سياهتره
زندگي زندون سرد كينههاست
رو دلم زخم هزار تا خنجره
چي ميشد اون دستهاي كوچيك و گرم
رو سرم دست نوازش ميكشيد
بستر تنهايي و سرد من رو
بوسه گرمي به آتيش ميكشيد
چي ميشد تو خونه كوچيك من
غنچههاي گل غم وا نميشد
چي ميشد هيچكسي تنهام نميذاشت
جز خدا هيچكسي تنها نميشد
من هنوز دربدر شهر غمم
شبم از هرچه شبه سياهتره
زندگي زندون سرد كينههاست
رو دلم زخم هزار تا خنجره
من هنوز دربدر شهر غمم
شبم از هرچه شبه سياهتره
زندگي زندون سرد كينههاست
رو دلم زخم هزار تا خنجر
+ نوشته شده در یکشنبه هشتم خرداد 1390ساعت 23:33  توسط پدرام
|
دنیای این روزای من هم قد تن پوشم شده
اینقدر دورم از تو که دنیا فراموشم شده
دنیای این روزای من درگیر تنهایی شده
تنها مدارا می کنیم دنیا عجب جایی شده
هر شب تو رویای خودم آغوشتو تن میکنم
آینده ی این خونه رو با شمع روشن میکنم
در حسرت فردای تو تقویمو پر می کنم
هر روز این تنهایی رو فردا تصور میکنم
هم سنگ این روزای من تنها شبم تاریک نیست
اینجا به جز دوری تو چیزی به من نزدیک نیست
هر شب تو رویای خودم آغوشتو تن میکنم
آینده ی این خونه رو با شمع روشن میکنم
دنیای این روزای من هم قد تن پوشم شده
اینقدر دورم از تو که دنیا فراموشم شده
دنیای این روزای من درگیر تنهایی شده
تنها مدارا می کنیم دنیا عجب جایی شده
+ نوشته شده در چهارشنبه دوازدهم آبان 1389ساعت 22:36  توسط پدرام
|
برای گفتن من شعر هم به گل مانده...نمانده عمری و صدها سخن به دل مانده...
صدا....صدا كه مرحم فریاد بود زخم مرا....به پیش درد عظیم خجل مانده....
از دست عزیزان چه بگویم گله ای نیست....گرهم گله ای هست دگر حوصله ای نیست....
سرگرم به خود زخم زدن در همه عمرم....هر لحظه جز این دست مرا مشغله ای نیست...
دیری است كه از خانه خرابان جهانم....بر سقف فروریخته ام چلچله ای نیست...
در حسرت دیدار تو آواره ترینم ...هر جند كه تا منزل تو فاصله ای نیست....
(شهریار قنبری)
+ نوشته شده در جمعه نوزدهم شهریور 1389ساعت 1:33  توسط پدرام
|
خدایا با تو حرف دارم....!
هزاران بار در خلوت خود تو را خوانده ام، این بار می خواهم بنگارم این حكایت قدیمی را...!
خدایا چه ساده و بی ریا پیشتر آسمان دلم آبی بود.
اما چه گذشت كه امروز آسمان دلم ابری و مه آلود است ....
+ نوشته شده در یکشنبه هفتم شهریور 1389ساعت 0:29  توسط پدرام
|
رنج تلخ است ولي وقتي آن را به تنهايي مي کشيم
تا دوست را به ياري نخوانيم،
براي او کاري مي کنيم و اين خود دل را شکيبا مي کند
طعم توفيق را مي چشاند
و چه تلخ است لذت را "تنها" بردن
و چه زشت است زيبايي ها را تنها ديدن
و چه بدبختي آزاردهنده اي ست "تنها" خوشبخت بودن
در بهشت تنها بودن سخت تر از کوير است
در بهار هر نسيمي که خود را بر چهره ات مي زند
ياد "تنهايي" را در سرت زنده ميكند
"تنها" خوشبخت بودن خوشبختي اي رنج آور و نيمه تمام است
" تنها" بودن ، بودني به نيمه است
و من براي نخستين بار در هستي ام رنج "تنهايي" را احساس کردم
دکتر علی شریعتی
+ نوشته شده در جمعه پانزدهم مرداد 1389ساعت 23:15  توسط پدرام
|
سلام دوستای عزیز
خیلی دوست داشتم که بعد این که از سفر زیارتی برگشتم یه مطلب تو وبم بزارم...
واقعا الان بعد بیست روز که میگذره میفهمم که کجا بودم و چه ساعتها و دقیقه های رو از دست دادم.وقتی که داشتم میرفتم تو این فکر بودم که رفتم اونجا و زری امام حسین(ع)و حضرت ابوالفضل(ع)رو دیدم چی کار میکنم .
شاید باورتون نشه وقتی به بین الحرمین رسیدم تا ده دقیقه داشتم به گنبد حضرت ابوالفضل نگاه می کردم.و همه چی از یادم رفته بود نمی دونستم که چه کار کنم و هیچی به ذهنم نمی اومد و انگار تو این دنیا نبودم.
نمی دونم شاید تنها چیزی که باعث شد این حرفارو بگم این بود که دوست دارم کسای که به این سفر زیارتی مشرف میشن.واقعا قدر لحظه.لحظه این سفر رو بدونن و مثل الان من که وقتی فکرشو میکنم حسرت میخورم نشن شاید دیگه قسمت نشه باز بریم پس قدر بدونیم...
التـــــــــــــــماس دعـــــــــــــــــــــا...
+ نوشته شده در یکشنبه دهم مرداد 1389ساعت 23:50  توسط پدرام
|
همیشه در آرزویم ، دیدن قبر شش گوشه ای بودکه از بچگی در رویاهای
عاشورایم می دیدم.
و حالا گوییا قسمتم زیارتی شده که سال ها زینت بخش خواب هایم بود و
همیشه بعد از بیداری حسرتی نا گفتنی را در دلم به جا می گذاشت.
دعایم کنید .
+ نوشته شده در سه شنبه هشتم تیر 1389ساعت 23:28  توسط پدرام
|
نیاز
وقتی که دیگر نبود ،
من به بودنش نیازمند شدم.
وقتی که دیگر رفت ،
من در انتظار آمدنش نشستم.
وقتی که دیگر نمی توانست مرا دوست بدارد ،
من او را دوست داشتم.
وقتی که او تمام کرد ،
من شروع کردم .
وقتی او تمام شد ،
من آغاز شدم .
و چه سخت است تنها متولد شدن ،
مثل تنها زندگی کردن
مثل تنها مردن ...**************************************
خدایا !
به من زیستنی عطا کن که در لحظه مرگ
بر بی ثمری لحظه ای که برای زیستن گذشته است حسرت نخورم
و مردنی عطا کن که بر بیهودگی اش سوگوار نباشم
بگذار تا آن را من خود انتخاب کنم
اما آنچنان که تو دوست داری
چگونه زیستن را تو به من بیاموز
چگونه مردن را من خود خواهم آموخت
دکتر شریعتی
+ نوشته شده در یکشنبه سی ام خرداد 1389ساعت 22:39  توسط پدرام
|